مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

اتفاقهاي جديد

سلام عشقم. ببخشید که نتونستم تو این مدت برات مطلب بنویسم و عکس بزارم. آخه امتحانام تازه تموم شده و دیگه هم نزدیک عید هست و یه عالمه کار. ولي اينو بدون دخترم كه عشق و نفس مني و ثانيه به ثانيه بهت فكر مي كنم . خلاصه ای از کارهایی که این مدت گذشته رو می نویسم: اولاٌ که یک خبر که نفس مامان در تاریخ ٩٠/١١/٥ روز چهارشنبه برای اولین بار موهاش رو کوتاه کرد. که بردم آرایشگاه توی گیشا سالن دل آرا. اولش نمی زاشت و اون کاوری که دور یقش بود را نمی خواست. خلاصه اون کاور رو باز کردیم و دایی امین هم کلی سرت رو گرم کرد تا گذاشتی خانم آرایشگر موهات رو کوتاه کنه و سشوار بکشه. که در اسرع وقت حتماٌ عکست رو می زارم. دیگه جونم برات بگه که خیلی دوس...
19 بهمن 1390

مهديس و شيطنت هاي جديد

سلام دوستان و سلام دختر قشنگم. نفس من هر چي ميگذره شيطنت هاش هم بيشتر مي شه. مثلا تا لباسهاش رو مي خوام عوض كنم فرار مي كنه و نميزاره لباس بپوشونم. لباس پوشيدنش هم  با مكافات، خيلي گريه مي كنه. توي مهد هم ياد گرفته كلاغ پر مي كنه و دست مي زنه. توي آوردن سفره هم كمك مي كنه. سفره پهن مي كنه، بشقاب، قاشق، ليوان مياره. توي گردگيري كمك مي كنه، دستمال برمي داره و شروع مي كنه مثلا تميز كردن. جارو شارژي رو از دست من مي گيره ميگه (اِده ، اِده... من من) كه خانوم واسه مامانش جارو كنه. (الهي فدات شم)   ...
25 دی 1390

شب يلدا به همه دوستام مبارك

یلــدا یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س ولی برا بزرگترا، یه خاطره، یه نشونه س یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها خورشید و دنیا می آرن، تو دل شب فرشته ها فرشته های مهربون، فرشته های نازنین از اوج ِ اوج ِ آسمون، میان پایین، روی زمین شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن تا خورشید و بغل کنن، تا صُب یه وختا می شینن قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس قصه اون ها مثل ما، نون و پنیر وپسّه نیس میگن: یه شب از آسمون پولک آبی می باره تا دم دمای صب بشه برف حسابی می باره وقتی گمون نمی کنی، ستاره ای پر می زنه یه آفتاب مهربون، از تو افق سر می زنه یه شب، تو اوج تیرگی، ستاره رو نشون می دن تو دل شب، شب سیا ، ...
30 آذر 1390

مهديس در ماه محرم

سلام نفس. اين عكسهايي هست كه در شب تاسوعا و شب عاشورا كه رفته بوديم بيرون انداختيم. راستي مهديسم تا اسم حسين يا نوحه مي شنوه سينه مي زنه. (البته بايد از خاله رويا (مربي مهد) تشكر كنم كه بهت ياد داد). خاله رويا مي گفت كه اول با صداي نوحه دست مي زدي و مي رقصيدي، ولي حالا ياد گرفتي كه بايد سينه بزني.(الان با هر آهنگ شادي هم سينه مي زنه ) شب تاسوعاي حسيني (١٣٩٠/٩/١٤)     شب عاشوراي حسيني (شام غريبان) (١٣٩٠/٩/١٥) ...
21 آذر 1390

عكسهاي آتليه مهديس توي مهد كودك (مهر ماه 1390)

سلام نفس. اميدوارم كه هميشه سالم و تندرست باشي. آخه ميدونيد مهديسم اون هفته مريض بود تب و لرز شديد داشت (40 درجه) و سرماخورده بود،الهي بچم اصلاَ حال نداشت و هيچي غذا نمي خورد. كه برديم دكتر و داروهايي كه تجويز كرده بود، سر موقع خورد و خوب شد. ...
20 آذر 1390